۹/۱۱/۱۳۹۵

خانه

کم‌کم می‌شود دو هفته که توی این خانه‌ام. خانه کوچک اما بزرگ است. با سه چهارتا پنجره که نمی‌دانم شرقی غربی بودن خانه سبب شده یا پاییز و ابری بودن هوا که شبیه خانه‌ی سابق نورانی نباشد. حمام خانه خیلی سرد است، اجاق کوچکی دارد و کف زمین داغِ داغ. ساختمان عمومن ساکت است و آسانسور هنگام راه افتادن تعلل ظریفی دارد. شب‌ها حدود ساعت سه صدای جاروی رفتگر را می‌شنوم. هفته‌ای دو دفعه هم آبِ جوی را باز می‌کند که البته صدای بلندی دارد.
یادم هست روزهای اولِ خانه‌ی سابق، همه چیز برایم غریبه بود. یادم هست انتظار داشتم از دوش حمام، موجودات ریزی هجوم بیاورند به بیرون. از پنجره این خانه، می‌توانم یک خانه قدیمی حیاط‌دار را ببینم. توی حیاط درخت خرمالو دارند و چندتا گربه و کمی خرت و پرت توی ایوان.
دیشب به میم گفتم این خانه را دوست دارم. انگار دو سال باشد که ساکن آن هستم.
دارم به اولین چیزها در این خانه فکر می‌کنم. اولین آشپزی، اولین مهمانی، اولین تنانگی، اولین قصه‌ای که بنویسم، اولین گریه، اولین بیماری، اولین.... که توانستم توی این دو هفته،  برخی از این اولین‌ها را از سر بگذرانم و حالا باید منتظر باقی بمانم.

۹/۰۱/۱۳۹۵

تاسیان

امروز اناهیتا گفت "تاسیان". گفت چراغا رو روشن کن. غذای گرم بخور و غرق نشو. گفت تاسیان شبیه سیاه‌چاله است.

۸/۲۸/۱۳۹۵

شوق

هی دستم می‌رود برای پیغام فرستادن اما آن‌قدر او را بلدم که بدانم یک پیغام بی‌وقت مثل کندن گور خودم است. پس الان فقط باید با شور و شوقش بازی بازی کرد.

۸/۲۷/۱۳۹۵

بابام

پدر آدم نباید اینقدر مهربان و کامل و معتمد و حامی باشد و هر وقت که خواستی و نیاز داشتی، اینقدر در دسترس و آماده. این‌طور بودنش کار را خراب می‌کند. برای هر مردی که بخواهد گوشه‌ی زندگی‌ات باشد و برای خودت که سخت است یاد بگیری این مدل بودن فقط مختص به والدین است و بس.

۸/۲۵/۱۳۹۵

دلم می‌خواهد خانه را فوت کنم و همه چیز تمام شود و خانه جدید چیده شده باشد و من نگاهش کنم و کیف کنم. اما خب نمی‌شود! پس تا اطلاع ثانوی کار زیاد است و خستگی هم. پس غرغر دارم و کمی لوس‌بازی.
فقط این وسط‌ها هی یادم می‌افتد که بی‌هوا چطور نگاه هم کردیم و خندیدیم و چقدر بعدترش خوشحال بودم. حالا هم خوشحالم. حتی با اینکه می‌توانم کلی گریه کنم. چون دلم تنگ است. خیلی تنگ. مجموعه‌ای از دلتنگی‌های زیاد و فراوان برای بیش از یک نفر و بیش از همه برای آقای آفریقا. دلتنگی‌اش عاقبت مرا می‌کشد. برای یک دقیقه دیدن دوباره‌اش، چه کارها که حاضرم انجام بدهم. اما می‌دانم شدنی نیست. با این شدنی نبودنش کنار آمده‌ام اما قلبم دلتنگ می‌شود و دیگر کاری از دستم برنمیاید.
عشق عجیب‌ترین اتفاق دنیاست. ملغمه‌ای از حس‌های متضاد و در تمام زندگی‌ام جان مرا گرفته است. واقعیت همین است. با هم تعارف که نداریم. همین.

۸/۲۳/۱۳۹۵

خانه تازه

دارم خانه را عوض می‌کنم. امروز از صبح بنگاه به بنگاه بودم تا عصر که قرارداد خانه تازه را امضا کردم. البته اگر پدرم نبود، لابد زده بودم زیر میز، بس که صاحب‌خانه یک‌کلام و سخت بود و کمی از این مدل‌ها که دماغش را گرفته بود توی هوا.
خانه‌ی تازه نورگیر و سفید است. با کمدهایی چاق و قدبلند. امیدوارم توی این خانه بیشتر بخندم تا چیز دیگری.
حالا این خانه‌ی چهارساله‌ی دیگر قدیمی،  پر از کارتن شده و درهم و برهم. یک ریخت‌وپاش درب‌وداغان‌طوری. اسباب‌کشی و نقل‌مکان هم باعث می‌شود از کارهای تحویلی‌ام عقب بمانم. دوتا کار که برای تمام کردنشان فقط تا آخر آبان وقت دارم، بدون تمدید و اگر تحویل ندهم، پنج میلیون تومانم می‌پرد و خب بعله! این پول برای من قابل توجه است. پس مانده‌ام چه کنم و چگونه خودم را نجات بدهم.
بابایم مدام می‌گوید "نگران نباش، همه چیز درست می‌شود" نه فقط به من، که به همه بچه‌هایش. من هم می‌گویم چشم. خب فقط اوست توی همه دنیا که حرفش همیشه سند و مدرک.
بابایم امروز از یک چیزی خوشحال بود و چند دفعه هم تکرار کرد.اینکه من با همه ترسم از موتور، حاضر شده‌ام با او سوار شوم و به او اعتماد کنم. از این اعتماد خوشحال بود. حالا خبر ندارد تنها ثروت من هم فقط همین است. اعتماد به او و تا حدودی هم به مامان.
وسط شلوغی‌های این روزها و دلتنگی‌های کشنده‌ام، بی‌بی هم حال خوبی ندارد. امروز غروب مامان گریه کرد و گفت دارد می‌میرد. نشستم کنارش و شانه‌اش را بوسیدم. می‌دانم وقتی بی‌بی بمیرد، بخشی از آبادان هم برای من تمام می‌شود. کم پیش می‌آید که "شهر" توی ذهن و دلم پیوند بخورد به "آدمی" اما خب گاهی پیش می‌آید. شبیه پیوند آبادان و بی‌بی. یا شبیه همین خانه‌ی الان شلوغ از کارتن که از همان شبی که تو رفتی، برایم تمام شد. تو را بدرقه کردیم و بعد مشغول مردنمان شدیم. شبیه تمام شدن برخی از کوچه‌های تهران برای دلم. همه کوچه‌هایی که با هم راه رفتیم.
سختی زندگی زیاد است اما شاید بابا راست بگوید و نیاز نباشد نگران باشم و همه چیز درست شود.

۸/۱۰/۱۳۹۵

پرسید تو خوشبختی؟ و بعد اضافه کرد خوشبختی تو یکی از آرزوهامه.
جوابی نداشتم. هم خوشبختم و هم نیستم.

مقید و مسلط

دارم با زندگیم کارهای قشنگی می‌کنم. با این آرزو که زمستون، جشن بی‌کرانه‌م باشه.
امروز اولین نتیجه رو گرفتم. ایمیل رو دریافت کردم و با خودم گفتم این تازه کمترینشه.
برای اولین دفعه ست که این همه مقید به برنامه‌ریزی و مسلط به زمان در حال پیشرفتم و می‌بینم چقدر حال خوبی میده به آدم.

۷/۱۰/۱۳۹۵

تو خیلی دوری

فروشگاه شلوغ و پرازدحام بود. همون طبقه اول رفتم سراغ یخچال مربوط به گوشت‌ها و مرغ‌ها. خم شدم تا گوشت مناسب برای آبگوشت بردارم. وقتی برداشتم، مرد ایستاده بود کنارم و داشت بسته گوشت‌ها را با دقت نگاه می‌کرد. قدبلندی داشت، عینکی بود و پیراهن چهارخانه به تن داشت. شبیه تو.
خرید که کردم رفتم توی صف کانتر خریدهای زیر پنج‌تایی. پول را پرداخت کردم و آمدم بیرون. همین، فقط همین.

۷/۰۵/۱۳۹۵

امید

خیلی وقت‌ها یاد یک روزی از مهر سال ۸۲ میفتم. وسط یک اتفاق و تجربه سنگین و سخت و ناراحت‌کننده بودم. عصر نشسته بودم توی حیاط. هوا رو به خنکی گذاشته بود و بارقه‌های خورشید کم‌رنگ شده بود و نسیم دل‌انگیزی می‌وزید. اون روزها اتفاقی رو تجربه می‌کردم که خیلی ناراحت‌کننده اما اون روز عصر، نشسته بودم توی حیاط و از ترکیب هوا و نور و نسیم و سکوت خودم، دچار امیدواری شدم. انگار محیط به من ۲۳ ساله امید داده باشه. انگار آدمی که الان هستم، بی که بفهمم، اون روز اومد و بغلم کرد و فشردم و زیر گوشم گفت همه چیز درست میشه.