۷/۱۱/۱۳۹۶

آقای آفریقا

رفتم دیدنش. بعد از بیشتر از چهار سال. هر روز رفتم دیدنش. حتی شب آخر از مراسم شام غریبان بهره بردم، رفتم پیشش، برایش شمع روشن کردم و صدای شجریان که این همه دوستش داشت را بلند کردم تا بشنود.
این سفر برایم سفر متفاوتی بود. رفته بودم که با خودم مواجه بشوم. شهر گرم بود. شرجی لابه‌لای همه خیابان‌ها جا گرفته بود و دریا کمافی‌سابق سر جایش لم داده بود. شب‌های شهر هم پر از صدای سنج دمام. سنج دمام توی قلب می‌کوبد. یک جایی نزدیک جناق سینه‌ات. انگار دمام آنجا باشد و چوب‌ها آنجا فرود بیایند. روی دمام که می‌کوبیدند، دلم فرو می‌ریخت توی دلم. دوست داشتم تو هم میان آنها می‌بودی. حدس می‌زنم تو را از بُرهای دورتر می‌آوردند به میان‌تر. نزدیک نوحه‌خوان. آن بُر کوچک‌تر و اصلی‌تر. دوست داشتم چشم‌هایم را ببندم و صدای واحد زدن تو را گوش دهم. چهره‌ات یادم هست اما صدایت نه. هر چه به لحن صدایت فکر می‌کنم یا به لهجه‌ات یا به ریتم خندیدنت، چیزی یادم نمی‌آید.
میان مکث‌های نوحه‌خوان، وقتی تمام صحن را صدای سینه زدن‌ها پر می‌کرد، وقتی گرما شده بود باریکه‌های عرق روی تیره‌ی پشتم، وقتی فکر می‌کردم دو قدم راه بروم رسیده‌ام به دریا، وقتی خواهرت محکم بغلم کرد و گفت دلم برایت تنگ شده بود، وقتی سنگ سیاهت را بی‌محلی می‌کردم و انگار نشسته باشی روی نیمکت روبه‌رو، با تو حرف می‌زدم، وقتی زل می‌زدم به دریا و موج‌ها کف‌آلود با ساحل خاکی معاشقه می‌کردند، وقتی توی کوچه‌های چهارمحل راه می‌رفتم و درهای چوبی را نگاه می‌کردم و هیچ دری نبود که بخواهم بکوبم و وقتی یادم می‌آمد که حالا دیگر از همه نسوج بدنت و حتی استخوان‌هایت، آنجا که روزی بند بند انگشت‌هایت بود و من این همه دوستشان داشتم، و پوست تیره و براقت که نرم بود، نرم بود، نرم بود؛ چیزی باقی نمانده است؛ دلم برایت تنگ می‌شد. دلم برای آن فروردین دور که دستم را گرفتی و بردی توی همین کوچه‌ها گرداندی و گذاشتی زمان بگذرد و هیچ کاری نکنی و هی از هم دور و دورترمان کنند، تنگ می‌شد.
شب آخر وقتی می‌خواستم ترکت کنم هی برمی‌گشتم و عقب را نگاه می‌کردم. سنگ سیاهت را. دلم می‌خواست بیایم روی سنگ دراز بکشم و دستم را حلقه کنم دورتادور تو. یعنی جهان دیگری هم هست؟ یعنی دوباره می‌توانم گونه به گونه‌ات بسایم؟

۶/۳۱/۱۳۹۶

خیلی طبیعی

دم‌دمای ظهر رفت. داشت چرت می‌زد که زنگ زدند و گفتند جلسه ست. گفتم بمون برای ناهار بعد برو. گفت دیرم شده. دم در پرسیدم همه وسایلت رو بردی؟ گفت آره.
یک ساعت بعد که داشتم خونه رو مرتب می‌کردم دیدم لباس خونه‌ش جا مونده. پیامک دادم و گفتم لباست که جا موند. جواب داد بمونه خونه تو. مسواکم رو هم گذاشتم بمونه همون‌جا. جواب دادم باشه.

۶/۱۲/۱۳۹۶

رفته سفر عزا. جان را چسباند به نامم و گفت صبر کن تا آخر هفته که بیایم و برایت انجام بدهم. گفتم باشد. صبر می‌کنم. آخر هفته. یا هفته دیگر. اصلن انجام نده. تو فقط خوب باش.
و او را تصور کردم سیاه‌پوش وسط گورها، وقتی که صدای قرآن پخش می‌شود. و بعد فکر کردم به وقتی که عاطفه از تجسم جدا می‌شود. همان که تراپیستم گفت.

۶/۰۳/۱۳۹۶

چراغ‌قرمز تخت‌طاووس

دیروز فقط یک ساعت فرصت دونفره بودن داشتیم. باقی‌اش باید با دیگران معاشرت می‌کردیم. پرسید چه کنیم؟ می‌شد بگویم برویم خانه اما گرسنه بودم. پرسید کباب می‌خوری؟
دیروز آمدم کوبیده سفارش بدهم، گفت کباب بره اینجا خوشمزه ست. خوشمزه بود اما حالا فکر می‌کنم کاش آمده بودیم خانه.
الان دلم برایش خیلی تنگ شده و لعنت به تمام کارها و خروجی‌ها و برنامه‌های ویژه و معذوریت‌ها.
دیروز خواستم غر بزنم، دستم را گرفت و گفت غر نزن، بذار لاکت رو نگاه کنم. پشت چراغ‌قرمز تخت‌طاووس بودیم که دستم را بوسید. دیگر غر نزدم.

۶/۰۱/۱۳۹۶

دوم شهریور ۹۶

گفت کاری که می‌خواستی را برایت انجام دادم و بعد به شوخی ادامه داد و کلاهم را هم گذاشتم بالاتر.
گفتم دوست واقعی تو را از خودش بیشتر دوست دارد.
گفت مشکلم همین زبان درازت است که حریفش نمی‌شوم.
از عصر که حرف زدیم تا الان که نیمه‌شب است، اضطراب فردا به جانم افتاده. نمی‌دانم یک روز که برگردم و به دوم شهریور ۹۶ فکر کنم، با خودم خواهم گفت به‌به عجب روز خوبی؟

۵/۲۸/۱۳۹۶

اعتراف

امروز برایم توضیح داد چیزی که الان به آن نیاز نداری، اضطراب است. گفت من از تو انتظاری ندارم. تو کارت را بلدی. گفتم از اینکه ناامیدت کنم، می‌ترسم. گفتم دلم می‌خواهد تو راضی باشی.
دورم را گرفت. گفت نگران هیچی نباش. تو از پس همه چیز برمی‌آیی. گفتم فلان چیز کارم کم است. گفت کمبودش را با هم جبران می‌کنیم.
گفتم اگر نتوانستم؟ گفت می‌توانی. هم وقت داری و هم می‌توانی. بعد گفت باید از فلان راه بروی چون تو فلان جور آدمی هستی.
تا آن وقت داشتم توی حیاط راه می‌رفتم و با او حرف می‌زدم. بعد که گفت تو فلان جور آدمی هستی و برایم ده دلیل آورد که چرا؛ آن وقت نشستم روی سکو و گفتم چه درست می‌گویی. گفت پس از همین راه برو.
گفت فردا دقیق هر چه داری را برایم بفرست تا بررسی کنم. گفت چند روز بی‌خیال کار شو. فیلم ببین، تفریح کن، غذا بخور. بعد می‌بینی همه چیز درست شده. من هم که هستم.
الان می‌بینم واقعن هست. برای من هست و این دلم را مطمئن و نیرومند می‌کند. گفت رضایت من را لحاظ نکن، فقط خودت را ببین. گفت هر وقت خودت بودی، من هم راضی بودم. گفت اصلن عاشق این خودت بودنت شدم که شبیه هیچ کس دیگری نبودی.
فکر کردم آن‌طور که جان را می‌چسباند به نامم و صدایم می‌زند، چه خوب است و فکر کردم برایم چه دوست خوبی ست. امروز پیش هم اعتراف کردیم قدر شش هفت سال است که انگار هم را می‌شناسیم و از این اعتراف، یک فوج گنجشک توی قلبم بال زدند.

۵/۲۳/۱۳۹۶

هزار هزار

دوستش دارم و دلم برایش تنگ می‌شود. خیلی واقعی و از صمیم قلب. و این کیفیت دلتنگی سر ذوقم می‌آورد. انگار یادآور بودنش باشد. دلم برایش تنگ می‌شود و وقتی زنگ می‌زند و حرف می‌زنیم، طوری همه چهره‌ام خنده می‌شود که انگار خورشید خودش را توی صورت من کش و قوس داده باشد. پررنگ می‌شوم. جان‌دار. و تابستان هم فصل قشنگی می‌شود.

۵/۲۱/۱۳۹۶

قرابت آدم تنهای ۳۷ ساله

من او را گوشه عکس دیده بودم. با فاصله از دیگران، با یک لبخند کم‌رنگ و داشت به بقیه نگاه می‌کرد.
فکر کردم تنهاست؟ فکر کردم او هم شب‌های غمگین یا خسته‌کننده یا بی‌حوصله‌ای دارد؟ فکر کردم یکی باید باشد که نجاتش بدهد یا کمکش کند یا به او عشق بورزد؟
نه! من فقط به شباهت‌ها فکر کردم. به تیرگی پوست. به خانه‌های نزدیک. به حرف زدن در سکوت. همین. به حرف زدن در سکوت. مطمئن بودم این را بلد است. و به لحظه‌ای که عینکش را از روی صورتش برمی‌دارم. و به عشق ورزیدن.

۵/۱۳/۱۳۹۶

حرکت در مه

کتری جوش آمد. قهوه فوری را ریختم توی لیوان. آب جوش را روانه‌اش کردم. صدای موسیقی توی خانه می‌پیچید. ویگن داشت ترانه بی‌وفایش را می‌خواند. گریه‌ام گرفت. گریه کردم. همان‌طور که قهوه را در آب جوش هم می‌زدم، گریه کردم. از دلتنگی. از یادآوری شرجی هوای آنجا و سیاهی خاکت. دیشب رفتم کنسرت لیان. همان نواهایی که همیشه و توی همه سال‌هایی که بزرگ شدم، توی گوشم بود. آن شروه‌خوانی تلخ و غمگین قبل از آنکه ملودی و موسیقی برود به ضرب‌آهنگی گرم و پرانرژی که نتوانی روی صندلی بند شوی. قبل از شروع برنامه گفتند یاد محمود جهان را زنده نگه داریم. روزی که محمود جهان مرد، فکر کردم حالا از خاطرات خانه شاه‌آباد هم آقای آفریقا رفته و هم صدای او. اوئی که صدایش روی سرتاسر عید 78 پهن بود. دکترم می‌گوید هر گره که توی رابطه داری، یک سر محکمش می‌رسد به آقای آفریقا. فردا بروم پیشش و از خوابم برایش بگویم. از او بپرسم یعنی ممکن است آشتی من، این باشد که برگردم به لهجه آشنای مادری‌ام. به همان سرزمینی که یک روزی همه آرزوهایم را توی دریای عمیقش غرق کرد؟ از او بپرسم یعنی ممکن است که مامانش برایم یک دیگ کوچک قورمه‌سبزی  غلیظ و تیره‌ی بوشهری درست کند؟ و او بگوید برای تو –طبعن با لهجه. به او بگویم من عادت دارم. عادت دارم همه چیز را در منتهای شور و شوق و با همه وجود بخواهم. حالا شور و شوقم آن‌جایی لنگر انداخته که هجده سال است از آنجا فراری‌ام. به جد و باپشتکار. و حالا انگار باید برگردم و همه چیز را دوباره از نو ببینم.
بیست سالم بود. می‌رفتم ساحل پشت هتل دلوار. غروب هوا. روی یکی از سکوها می‌نشستم و به ساحل نگاه می‌کردم. آن سکوت و خلوتی و سوسوی دور چراغ‌های لنج‌های کوچک همان دور و بر. لابد باید بروم و روی یکی از همان سکوها بنشینم. قبل از اینکه چهل سالگی‌ام از راه برسد و ببینم چه همه چیز را دارم به اقلیمای نوجوان لجوج شکست‌خورده‌ی عزادار و بیچاره و ترسیده می‌بازم.
این نوشته با گریه شروع شد، با گریه تمام شد. همه گریه‌هایی که به وقتش نکردم. دروغ چرا؟ گریه‌های من خیلی دیرتر شروع شد. خیلی سال دیرتر. از وقتی مردی شروع کردم گریه کردن.