۶/۰۱/۱۳۹۵

فاصله

گاهی از فکر جایی که دوست دارم باشم، نفسم می‌گیرد. از این همه فاصله. از این همه سرزمین و انسان و قاره که در میان.

۵/۲۶/۱۳۹۵

تو بازی سوم منی

من همیشه می‌دونستم از زندگی چه چیزی می‌خوام ولی خیلی وقت‌ها نمی‌دونستم چی نمی‌خوام.
اما الان؟ الان دقیقن می‌دونم نخواستنی زندگیم چیه. اینکه تو جزئی از زندگی من نباشی. و منظورم هم صرفن حضور فیزیکی نیست.
من توی زندگیم دو تا بازی بزرگ داشتم. یکی هیجده سالگی که دخلمو آورد، یکی سی سالگی که قد و قواره‌م رو بلند کرد و تو بازی سوم منی.

۵/۲۳/۱۳۹۵

پذیرفتن

چیزی که مرا نجات می‌دهد، "پذیرفتن" است. من بلدم بپذیرم. هم اتفاق‌های خوب را و هم اتفاق‌های تلخ را. هم خوشحال بودن و هم غمگین بودن را. هم اینکه عاشق شده‌ام و هم اینکه دیگر حالا فارغم.
بعدش، بعد از پذیرفتن، همه چیز تمام نمی‌شود. تازه آغاز یک ماجرای تازه است. لذت بردن از ماه‌عسل یا عزاداری کردن برای لحظه‌ها و آدم‌ها و اتفاق‌هایی که از دست رفته‌اند.
زندگی خیلی سخت است. خیلی زیاد. دیروز عاقبت چراغ را بیرون آوردم و گذاشتم روی کتاب‌خانه. کوچک و آبی‌رنگ است. دیشب، نیمه‌های شب، نشستم روی مبل و به چراغ‌های دور آن پل تنومند نگاه کردم و فکر کردم زندگی گرفتن همین تصمیم‌های روزانه است. حالا دلم می‌خواهد این کار سخت را انجام دهم. حتی اگر به قیمت قربانی دادن تمام شود. مثلن اینکه دیگر ننویسم. دیگر قصه ننویسم. اما دلم می‌خواهد این یکی دو سال فلان کار را انجام دهم. انتهایش، وقتی موفق شدم، می‌دانم برای چه کسی، باید چه پیغامی بفرستم. نامش مبارزه است؟ نمی‌دانم. باید چیزی که از من کاسته شده را برگردانم به خودم.

۵/۰۹/۱۳۹۵

من کی‌ام؟!

زن پیراهن نیمه‌کوتاهِ بدون آستینی پوشیده و کنار چند درخت سرسبز که میوه‌هایشان کتاب، روی چند کتاب ایستاده و توی دستش هم دو سه تا کتاب دیگر.
زن پشتش به ماست اما می‌شود فهمید که سرخوش است.
این نقاشی را فرستاده و زیرش هم نوشته انگار توئی.

۵/۰۸/۱۳۹۵

خالی

موهام بلند شدن و رنگشون هم نارنجی و سربی. این دفعه طوری سشوار کشیدم که صاف نیستند و تاب دارند. تاپ پوشیده‌ام و سرشونه‌هام لخت و از تماس موهام با پوستم، احساس زیبایی می‌کنم. به همین سادگی و آسونی. ابی هم در این نیمه‌شب تعطیل و نیمه‌تاریک یکه‌تاز شده است که گریه‌مون هیچ، خنده‌مون هیچ. باخته و برنده‌مون هیچ. تنها آغوش تو مونده، غیر از اون هیچ.

۵/۰۶/۱۳۹۵

پستو

امشب با فلانی قرار می‌خواری داریم. دو نفره و خلوت. فارغ از همه فشارهای روانی این چند ماه گذشته. به زودی مرداد به نیمه می‌رسد و من باید توی پستوهای خودم بخزم.

۵/۰۵/۱۳۹۵

یک وقتی هم انگار دیگر حوصله مبارزه ندارم یا خسته می‌شوم یا می‌رسم به یک "که چی؟" بزرگ. حالا مبارزه هم جنگیدن توی رینگ نبوده. گاهی همه‌اش توی کله خودم.
خسته که می‌شوم باید پرچم صلح را ببرم بالا. هر دفعه به طریقی. مثلن با پیغام و پسغام به طرف یک خاطره شیرینی را یادآوری می‌کنم تا قهقهه بزند و خبر قهقهه‌اش برسد به گوشم. که بعد با خودم بگویم آخیش، خلاص. و تمام.
انگار ذهنم که خیلی شلوغ و درهم، باید بروم یکی از این مسائل ریزه‌اش را حل کنم بلکه جا باز شود و روانم بتواند کمی پایش را دراز کند.

۵/۰۲/۱۳۹۵

روزه‌ی صبر

از آدم‌ها و از جهان فاصله گرفته‌ام. همان‌طور که جهان و آدم‌هاش هم گویی مانده‌اند دو قدم آن‌ورتر از من.
برک‌آپ سه چهار ماه قبل خیلی چیزها را در من و در زندگی‌ام تغییر داد. یکی تاثیر غیرقابل اجتنابش در معاشرت‌های روزانه‌ام. حالا بخش مهمی از دوستانم مجبور به انتخابند. اتفاق سخت و تلخی ست اما همه‌مان ناگزیریم. حالا این روزها که من افتاده‌ام به آدم گریزی، پنداری به همه چیز دامن می‌زنم.
این روزها غرق در کار و در قصه‌ام. غرق در خواندن و نوشتن و البته پیاده‌روی‌های شبانه. از آن شب گرم نیمه خرداد تا الان، در همین کمی کمتر از دو ماه، آن‌قدر شب‌های تهران را راه رفته‌ام که در تمام این چند سال نرفته‌ام.
شب‌های تهران، شب‌های ساکت و دست‌ودل‌بازتری است. در برخی کوچه‌ها انگار تو آخرین ساکن جهانی. صدای قدم‌هات می‌پیچد توی پیاده‌رو و چراغ‌های قرمز چهارراه‌ها به تو با تعجب نگاه می‌کنند که برای خیابان خالی می‌ایستی.
امروز فکر کردم تابستانم چه سریع دارد می‌گذرد. آن‌قدر سریع که انگار همین دیروز "ف" از راه دور رسید. حالا فقط دو سه شب دیگر توی تهران است. دوباره باید سوار طیاره شود و برگردد. از آن سخت‌تر هفته بعد است. اگر به من بود می‌گفتم از بامداد دوشنبه آینده، باندهای تمام فرودگاه‌های جهان را ببندند و بگویند همان بهتر که آدم‌ها بمانند توی وطنشان. توی وطن همه چیز انگار راحت‌تر، امیدوارانه‌تر و در دسترس‌تر است. شبیه کسی هستم که روزه‌ی صبر گرفته است.

الا به روزگاران

توی جلسه کاری، یکی از مدیرها گفت «بله! ما شبِ شهری نداریم توی تهران.»
من زل زده بودم توی چشم‌هاش و یک مرتبه دریچه‌های قلبم باز شد. لابد شبیه وقت‌هایی که اخبار می‌گوید دریچه‌های سد را باز کرده‌اند. که بعدش آب مانند نیرویی غیرقابل کنترل هجوم می‌آورد و همه چیز را با خود می‌برد. دریچه‌های قلبم از هم باز شدند و خاطره آمد و همه چیز را با خود برد. باید در جوابش می‌گفتم: «بله! شبِ شهری نداریم. یک شب می‌خواستیم توی خیابان هم را ببوسیم، همه جا روشن. توی همه کوچه‌ها گویی نورافکن‌های بزرگ.» بعدتر اما برایش بگویم که هر شهری، کنج خود را دارد. یا شاید بهتر است بگویم هر شهری برای هر کدام از آدم‌هاش کنجی دارد و گوشه‌ای. آن شب دستم را گرفت و آن‌قدر گشت تا کنجمان، مارپیچ و گوشه‌نشین سر از تو درآورد و بغلمان کرد.

۴/۳۱/۱۳۹۵

به سامانم نمی‌پرسی

امسال زندگی‌ام روی دور تند است. از کار گرفته تا رابطه. از روزها تا شب‌ها. از گریه‌ها تا خنده‌ها. دکتر گفت این اتفاق‌ها که نباید توی یک ماه رخ بدهد. اما داده بود. بزرگترین نشانه‌اش این دو چسب زخم روی جفت پاهایم که از آن شب رویایی دو هفته پیش باقی مانده‌اند.
امروز به غزل گفتم می‌ترسم فلان چیز را بلند بلند بگویم. بعدتر یادم آمد همین‌جا نوشته بودم دنیا تا به قدر کفایت از تو نکاهد، چیزی به تو نمی‌دهد.
حالا پایینم و منتظر و ده روزِ گذشته، به معنی واقعی کلمه تنها بودم و تنهای تنها هی تراشیده شدم.