۹/۱۸/۱۳۹۶

زیبا

راه طولانی بود. دوازده ساعت توی راه بودیم. تا رسیدم دوش گرفتم و ولو شدم روی تخت. گوشی را برداشتم و عکسش را دیدم. داشت می‌خندید. چشم‌های خوشحالش را می‌دیدم و دلم از خوشی فشرده شد. دیدنش مرا زیبا می‌کند.

آمین

امشب از سفر برگشته‌ام. تا شش ماه پیش حتی اگر مسافر بهترین شهر هم بودم زود شروع می‌کردم دلتنگی برای تهران و خانه و زندگی روزانه‌ام. اما از سفر سه ماه قبل جنوب آدم دیگری هستم. در طول سفر ارتباطم با زندگی روزمره قطع می‌شود و غرق می‌شوم توی سفر. کاملن رها. این چند روز هم همین حال را داشتم. شب‌های بیداری و روزهای گشت و گذار و غذا و گپ و گفت.
خانه‌ی میزبان ایوان بلندی داشت. باغچه‌های بزرگش هم پر نخل و درخت نارنج و پرتقال. شب‌ها از سرما می‌لرزیدیم اما تا دیروقت می‌نشستیم به گپ و گفت و خنده. بعد توی سالن کیپ تا کیپ و تنگ هم جا پهن می‌کردیم و زیر صدای خروپف می‌خوابیدیم.
پاییز را اینطور بدرقه کردم. دارم فکر می‌کنم برای زمستان چه چیزی می‌خواهم. چشم‌هایم را می‌بندم، توی دلم چیزی را می‌خواهم، توی ذهنم شمعی فرضی را فوت می‌کنم و زیر لب می‌گویم آمین.

قدم به قدم

مدت‌هاست زندگی‌ام را چیده‌ام روی کار و نوشتن. نه اینکه برنامه یا دغدغه دیگری نداشته باشم. همه چیز هست. از سفر و مهمانی و استراحت و رابطه گرفته تا چیزهای دیگر. کم یا زیاد. اما هیچ‌کدام هدف نیستند. هر چقدر هم پررنگ باشند، باز هم حاشیه‌اند. چیزی که در اولویت‌بندی می‌توانند فدای آن دوتا شوند. هدف‌گذاری و دنبال کردن برنامه هم برایم آمد داشته. شبیه کوهنوردی هستم که یکی یکی گردنه‌ها را رفته بالا. حالا منتظرم این زمستان هم بگذرد که میوه‌ی این زندگی یک ساله‌ام را بچینم. می‌دانم بعد از این می‌خواهم تمرکزم را بگذارم روی چه چیزی.

۹/۰۳/۱۳۹۶

گل

امشب فهمیدم گونه‌ی نادری از زنان هستند که کسی براشون گل نمی‌خره... و من جزئی از این گونه‌ام.

۸/۱۴/۱۳۹۶

عاطفه‌ی مشترک

هر وقت به نوعی وصل و مربوط می‌شم به آبی، احساس می‌کنم دختر قشنگ‌تری‌ام. حتی وقتی پیامکی می‌ده که کوتاهه و می‌گه فلان کار رو انجام بده. منم می‌گم چشم. عاطفه مشترکمون چیز خوبیه.

۸/۰۲/۱۳۹۶

سه‌گانه اشتیاق، طلب و جنوب

خودم می‌فهمم یک چیزی دارد درونم رشد می‌کند. یک چیزی که قرار است یا شاید قرار است همه زندگی‌ام را تحت تاثیر خودش قرار بدهد. و من نشسته‌ام به انتظار. سر صبر. بدون عجله. هر چقدر که طول بکشد.
تراپیستم گفت تو دختر مشتاقی هستی. همه چیز را به کیفیتی می‌خواهی که معمولن رگه‌هایی از اشتیاق در آن پیدا می‌شود اما این دفعه میزان همه چیز انگار بیشتر است. پرسید چرا؟ گفتم نمی‌دانم. گفتم مهم هم نیست. دنبال چرایی و ریشه‌یابی نیستم. اگر اشتیاقی وجود دارد یعنی باید باشد. من هم برایش جا باز کرده‌ام. گفت نه. باید پیدایش کنی. مکث کردم. نگاه کردم به سمتی و دیواری که پنجره‌ی بلندی دارد. به آن ور پنجره نگاه کردم. بعد انگار چیزی در من ته‌نشین شده باشد، انگار زن عزادار درونم مینار از چهره گرفته باشد و زل زده باشد به جهان، گفتم جنوب. همه چیز به آنجا برمی‌گردد. به دریا. به ساحل. به دختر جوانی که بودم. گفتم آن شهر به من بدهکار است. حالا آماده‌ام که طلبم را پس بدهد. بعد از 20 سال.

خانه

توی خیابان‌ها که رد می‌شوم به پنجره خانه‌ها نگاه می‌کنم. به گوشه‌ی کنار رفته‌ی پرده‌های آویزان و سوسوی کم و زیاد نور سالن‌ها و آشپزخانه‌ها. این عادتی ست که از خیلی وقت قبل دارم. از وقتی که خیلی جوان بودم و مستقل نبودم و همه آرزویم داشتن خانه‌ای توی این شهر بود. حالا که سال‌هاست توی این شهر یک خانه دارم هنوز هم به پنجره‌ها نگاه می‌کنم و هر دفعه، بی‌اغراق هر دفعه، برای لحظه کوتاهی، شبیه یک شهاب که از آسمان رد بشود، اشتیاق شدیدی را در قلبم حس می‌کنم. اشتیاق به داشتن یک اتاق، یک خانه، یک چراغ. یک جایی که مال من باشد. بعد یادم می‌آید همچین جایی را دارم. یادم به خانه‌ام می‌رود. به خانه کوچکم. به خانه‌ها نگاه می‌کنم و به قصه آدم‌های هر خانه فکر می‌کنم. عجیب است که این تخیل همیشه گرم است. انگار همیشه وسط این تخیلم یک اجاق روشن کرده‌اند. همیشه توی تخیلم آدم‌ها حالشان با خانه‌شان خوب است. آن را دوست دارند و قشنگی از در و دیوارشان می‌بارد. بعد به قشنگی خانه خودم هم فکر می‌کنم.
حالا، مدتی ست، دلم خانه متفاوت‌تری می‌خواهد. قشنگ‌تر. گرم‌تر.

۷/۱۱/۱۳۹۶

آقای آفریقا

رفتم دیدنش. بعد از بیشتر از چهار سال. هر روز رفتم دیدنش. حتی شب آخر از مراسم شام غریبان بهره بردم، رفتم پیشش، برایش شمع روشن کردم و صدای شجریان که این همه دوستش داشت را بلند کردم تا بشنود.
این سفر برایم سفر متفاوتی بود. رفته بودم که با خودم مواجه بشوم. شهر گرم بود. شرجی لابه‌لای همه خیابان‌ها جا گرفته بود و دریا کمافی‌سابق سر جایش لم داده بود. شب‌های شهر هم پر از صدای سنج دمام. سنج دمام توی قلب می‌کوبد. یک جایی نزدیک جناق سینه‌ات. انگار دمام آنجا باشد و چوب‌ها آنجا فرود بیایند. روی دمام که می‌کوبیدند، دلم فرو می‌ریخت توی دلم. دوست داشتم تو هم میان آنها می‌بودی. حدس می‌زنم تو را از بُرهای دورتر می‌آوردند به میان‌تر. نزدیک نوحه‌خوان. آن بُر کوچک‌تر و اصلی‌تر. دوست داشتم چشم‌هایم را ببندم و صدای واحد زدن تو را گوش دهم. چهره‌ات یادم هست اما صدایت نه. هر چه به لحن صدایت فکر می‌کنم یا به لهجه‌ات یا به ریتم خندیدنت، چیزی یادم نمی‌آید.
میان مکث‌های نوحه‌خوان، وقتی تمام صحن را صدای سینه زدن‌ها پر می‌کرد، وقتی گرما شده بود باریکه‌های عرق روی تیره‌ی پشتم، وقتی فکر می‌کردم دو قدم راه بروم رسیده‌ام به دریا، وقتی خواهرت محکم بغلم کرد و گفت دلم برایت تنگ شده بود، وقتی سنگ سیاهت را بی‌محلی می‌کردم و انگار نشسته باشی روی نیمکت روبه‌رو، با تو حرف می‌زدم، وقتی زل می‌زدم به دریا و موج‌ها کف‌آلود با ساحل خاکی معاشقه می‌کردند، وقتی توی کوچه‌های چهارمحل راه می‌رفتم و درهای چوبی را نگاه می‌کردم و هیچ دری نبود که بخواهم بکوبم و وقتی یادم می‌آمد که حالا دیگر از همه نسوج بدنت و حتی استخوان‌هایت، آنجا که روزی بند بند انگشت‌هایت بود و من این همه دوستشان داشتم، و پوست تیره و براقت که نرم بود، نرم بود، نرم بود؛ چیزی باقی نمانده است؛ دلم برایت تنگ می‌شد. دلم برای آن فروردین دور که دستم را گرفتی و بردی توی همین کوچه‌ها گرداندی و گذاشتی زمان بگذرد و هیچ کاری نکنی و هی از هم دور و دورترمان کنند، تنگ می‌شد.
شب آخر وقتی می‌خواستم ترکت کنم هی برمی‌گشتم و عقب را نگاه می‌کردم. سنگ سیاهت را. دلم می‌خواست بیایم روی سنگ دراز بکشم و دستم را حلقه کنم دورتادور تو. یعنی جهان دیگری هم هست؟ یعنی دوباره می‌توانم گونه به گونه‌ات بسایم؟

۶/۳۱/۱۳۹۶

خیلی طبیعی

دم‌دمای ظهر رفت. داشت چرت می‌زد که زنگ زدند و گفتند جلسه ست. گفتم بمون برای ناهار بعد برو. گفت دیرم شده. دم در پرسیدم همه وسایلت رو بردی؟ گفت آره.
یک ساعت بعد که داشتم خونه رو مرتب می‌کردم دیدم لباس خونه‌ش جا مونده. پیامک دادم و گفتم لباست که جا موند. جواب داد بمونه خونه تو. مسواکم رو هم گذاشتم بمونه همون‌جا. جواب دادم باشه.

۶/۱۲/۱۳۹۶

رفته سفر عزا. جان را چسباند به نامم و گفت صبر کن تا آخر هفته که بیایم و برایت انجام بدهم. گفتم باشد. صبر می‌کنم. آخر هفته. یا هفته دیگر. اصلن انجام نده. تو فقط خوب باش.
و او را تصور کردم سیاه‌پوش وسط گورها، وقتی که صدای قرآن پخش می‌شود. و بعد فکر کردم به وقتی که عاطفه از تجسم جدا می‌شود. همان که تراپیستم گفت.