۱۱/۲۸/۱۳۹۶

مغروق

قصه‌ام را شنید و گفت با این قصه یک پله خودت را کشیده‌ای بالا.
گفتم با این قصه جا دارد همه مردم آبادان عاشقم شوند.
گفت حالا درسته زیبایی نداری اما صدای قشنگی داری. بعد زیرچشمی نگاهم کرد و خندید.
گفتم... نمی‌دانم چه چیزی گفتم. حضورش، زیر نور کم‌رنگ چراغ‌ها، موهبت بزرگی بود. غرق بودم، غرق.

۱۱/۱۷/۱۳۹۶

اولین روز سی‌وهشت سالگی

دیروز به استوری آدمی که هزار سال است دورادور او را می‌شناسم و کتاب‌هاش را می‌خوانم و خلاف خیل آدم‌هایی که دوستش ندارند، او را تحسین می‌کنم؛ یک ریپلای چند کلمه‌ای دادم. شروع کرد به حرف زدن. دو ساعت بعدتر دیدم از اینستاگرام رسیده‌ایم به شماره تلفن و تلگرام و قرار و مدار کاری گذاشتن. بی‌هوا پیشنهادی داد که نخواستم رد کنم. کاری که مدتهاست دوست داشتم انجام بدهم. کمی هم برای هم خط و نشان کشیدیم از شرط و شروط‌های کاری‌مان و قرار شد کار را شروع کنیم.


تا شب هیجان قل می‌زد توی قلبم. به غزل گفتم با اعتماد به نفس عجیبی برایش توضیح دادم که تا به حال توی این مدل کار نکرده‌ام اما جاه‌طلبی‌اش را دارم. او هم گفت کدتها دلش همچین کاری می‌خواهد. گفتم پس بیا انجامش دهیم.


بعدتر فکر کردم کار مرا خیلی به هیجان وا می‌دارد یا عشق و متعلقاتش؟ در حالت مشابه حتمی اول از همه زنگ می‌زدم به الف و می‌گفتم چه قصه‌ی جدیدی دارم اما حالا حدسم این است که باید صبر کنم. غزل می‌گوید کم‌کم همه چیز طوری می‌شود که می‌خواهی. لبخند زدم و فکر کردم مسئله این است که هر روز یک چیز جدیدی می‌خواهم.

۱۱/۱۵/۱۳۹۶

فردا تولدمه

فردا تولدمه. امسال بیش از هر وقت دیگه‌ای به مرگ فکر کردم. به مرگ در کسوت خودکشی. فکر و حسی که معمولن هیچ‌وقت نداشتم. حتی اون سال سیاهی که آقای آفریقا فوت کرد. توی اون سال فقط یک شب فکر کردم میشه از پنجره پرید بیرون و تمام. اون‌قدر این فکر و حس برام زنده و حقیقی بود که ترسیدم انجامش بدم. پیغام دادم به سین و گفتم به سرم زده بپرم پایین. به قدری باهام گپ زد که مطمئن بشه تنها کاری که می‌کنم اینه که بخوابم. اما امسال بی که سونامی بزرگی داشته باشم بارها و بارها به مرگ فکر کردم. به خودکشی. بارها و بارها فکر کردم یک خرس خشمگین، خشمگین نه، یک خرس بدجنس، یک خرس سنگ‌دل، روبه‌روم نشسته و ناخن می‌کشه به بدنم. از گلو تا زیر دلم. حرکت ناخن‌هاش رو بارها و بارها حس کردم.
فردا تولدمه. بعد از یک سالی که این همه به مرگ فکر کردم. دارم هی فکر می‌کنم که چرا؟ همه چیز که انگار سر جاشه. کارم، نوشتنم، وضعیت اقتصادیم، سفر که بیش از هر سال دیگه‌ای رفتم، دوستام و حتی سمت و سوی عاطفه‌ام هم که معلومه. پس چرا یه صدای تلخی رو نتونستم خاموش کنم؟ نمی‌دونم. شاید خاموش کردن این صدای تلخ کار امسالمه.
فردا تولدمه. برای سن جدیدم خیلی چیزها می‌خوام. می‌خوام این آقایی که در جواب بسیاری از حرفام می‌گه دمت گرم، باشه. توی زندگیم باشه. می‌خوام کتاب بعدی‌م مراحل چاپش رو طی کنه و منتشر بشه. می‌خوام قدر امسال از کار و شغلم راضی باشم. می‌خوام برم سفر. می‌خوام، یعنی دوست دارم، قصه بنویسم، خیلی قصه بنویسم. امیدوارم که بتونم. امیدوارم سال دیگه این موقع مجموعه بعدی‌م رو هم داده باشم به ناشر. همینا رو می‌خوام.
فردا تولدمه. به عادت مالوف نمی‌رم سر کار. نمی‌دونم می‌خوام چه کنم یا قراره چه برنامه‌ای داشته باشیم. فقط می‌خوام با خودم باشم و با خودم حرف بزنم. فقط همین.

۹/۱۸/۱۳۹۶

زیبا

راه طولانی بود. دوازده ساعت توی راه بودیم. تا رسیدم دوش گرفتم و ولو شدم روی تخت. گوشی را برداشتم و عکسش را دیدم. داشت می‌خندید. چشم‌های خوشحالش را می‌دیدم و دلم از خوشی فشرده شد. دیدنش مرا زیبا می‌کند.

آمین

امشب از سفر برگشته‌ام. تا شش ماه پیش حتی اگر مسافر بهترین شهر هم بودم زود شروع می‌کردم دلتنگی برای تهران و خانه و زندگی روزانه‌ام. اما از سفر سه ماه قبل جنوب آدم دیگری هستم. در طول سفر ارتباطم با زندگی روزمره قطع می‌شود و غرق می‌شوم توی سفر. کاملن رها. این چند روز هم همین حال را داشتم. شب‌های بیداری و روزهای گشت و گذار و غذا و گپ و گفت.
خانه‌ی میزبان ایوان بلندی داشت. باغچه‌های بزرگش هم پر نخل و درخت نارنج و پرتقال. شب‌ها از سرما می‌لرزیدیم اما تا دیروقت می‌نشستیم به گپ و گفت و خنده. بعد توی سالن کیپ تا کیپ و تنگ هم جا پهن می‌کردیم و زیر صدای خروپف می‌خوابیدیم.
پاییز را اینطور بدرقه کردم. دارم فکر می‌کنم برای زمستان چه چیزی می‌خواهم. چشم‌هایم را می‌بندم، توی دلم چیزی را می‌خواهم، توی ذهنم شمعی فرضی را فوت می‌کنم و زیر لب می‌گویم آمین.

قدم به قدم

مدت‌هاست زندگی‌ام را چیده‌ام روی کار و نوشتن. نه اینکه برنامه یا دغدغه دیگری نداشته باشم. همه چیز هست. از سفر و مهمانی و استراحت و رابطه گرفته تا چیزهای دیگر. کم یا زیاد. اما هیچ‌کدام هدف نیستند. هر چقدر هم پررنگ باشند، باز هم حاشیه‌اند. چیزی که در اولویت‌بندی می‌توانند فدای آن دوتا شوند. هدف‌گذاری و دنبال کردن برنامه هم برایم آمد داشته. شبیه کوهنوردی هستم که یکی یکی گردنه‌ها را رفته بالا. حالا منتظرم این زمستان هم بگذرد که میوه‌ی این زندگی یک ساله‌ام را بچینم. می‌دانم بعد از این می‌خواهم تمرکزم را بگذارم روی چه چیزی.

۹/۰۳/۱۳۹۶

گل

امشب فهمیدم گونه‌ی نادری از زنان هستند که کسی براشون گل نمی‌خره... و من جزئی از این گونه‌ام.

۸/۱۴/۱۳۹۶

عاطفه‌ی مشترک

هر وقت به نوعی وصل و مربوط می‌شم به آبی، احساس می‌کنم دختر قشنگ‌تری‌ام. حتی وقتی پیامکی می‌ده که کوتاهه و می‌گه فلان کار رو انجام بده. منم می‌گم چشم. عاطفه مشترکمون چیز خوبیه.

۸/۰۲/۱۳۹۶

سه‌گانه اشتیاق، طلب و جنوب

خودم می‌فهمم یک چیزی دارد درونم رشد می‌کند. یک چیزی که قرار است یا شاید قرار است همه زندگی‌ام را تحت تاثیر خودش قرار بدهد. و من نشسته‌ام به انتظار. سر صبر. بدون عجله. هر چقدر که طول بکشد.
تراپیستم گفت تو دختر مشتاقی هستی. همه چیز را به کیفیتی می‌خواهی که معمولن رگه‌هایی از اشتیاق در آن پیدا می‌شود اما این دفعه میزان همه چیز انگار بیشتر است. پرسید چرا؟ گفتم نمی‌دانم. گفتم مهم هم نیست. دنبال چرایی و ریشه‌یابی نیستم. اگر اشتیاقی وجود دارد یعنی باید باشد. من هم برایش جا باز کرده‌ام. گفت نه. باید پیدایش کنی. مکث کردم. نگاه کردم به سمتی و دیواری که پنجره‌ی بلندی دارد. به آن ور پنجره نگاه کردم. بعد انگار چیزی در من ته‌نشین شده باشد، انگار زن عزادار درونم مینار از چهره گرفته باشد و زل زده باشد به جهان، گفتم جنوب. همه چیز به آنجا برمی‌گردد. به دریا. به ساحل. به دختر جوانی که بودم. گفتم آن شهر به من بدهکار است. حالا آماده‌ام که طلبم را پس بدهد. بعد از 20 سال.

خانه

توی خیابان‌ها که رد می‌شوم به پنجره خانه‌ها نگاه می‌کنم. به گوشه‌ی کنار رفته‌ی پرده‌های آویزان و سوسوی کم و زیاد نور سالن‌ها و آشپزخانه‌ها. این عادتی ست که از خیلی وقت قبل دارم. از وقتی که خیلی جوان بودم و مستقل نبودم و همه آرزویم داشتن خانه‌ای توی این شهر بود. حالا که سال‌هاست توی این شهر یک خانه دارم هنوز هم به پنجره‌ها نگاه می‌کنم و هر دفعه، بی‌اغراق هر دفعه، برای لحظه کوتاهی، شبیه یک شهاب که از آسمان رد بشود، اشتیاق شدیدی را در قلبم حس می‌کنم. اشتیاق به داشتن یک اتاق، یک خانه، یک چراغ. یک جایی که مال من باشد. بعد یادم می‌آید همچین جایی را دارم. یادم به خانه‌ام می‌رود. به خانه کوچکم. به خانه‌ها نگاه می‌کنم و به قصه آدم‌های هر خانه فکر می‌کنم. عجیب است که این تخیل همیشه گرم است. انگار همیشه وسط این تخیلم یک اجاق روشن کرده‌اند. همیشه توی تخیلم آدم‌ها حالشان با خانه‌شان خوب است. آن را دوست دارند و قشنگی از در و دیوارشان می‌بارد. بعد به قشنگی خانه خودم هم فکر می‌کنم.
حالا، مدتی ست، دلم خانه متفاوت‌تری می‌خواهد. قشنگ‌تر. گرم‌تر.