۵/۲۸/۱۳۹۶

اعتراف

امروز برایم توضیح داد چیزی که الان به آن نیاز نداری، اضطراب است. گفت من از تو انتظاری ندارم. تو کارت را بلدی. گفتم از اینکه ناامیدت کنم، می‌ترسم. گفتم دلم می‌خواهد تو راضی باشی.
دورم را گرفت. گفت نگران هیچی نباش. تو از پس همه چیز برمی‌آیی. گفتم فلان چیز کارم کم است. گفت کمبودش را با هم جبران می‌کنیم.
گفتم اگر نتوانستم؟ گفت می‌توانی. هم وقت داری و هم می‌توانی. بعد گفت باید از فلان راه بروی چون تو فلان جور آدمی هستی.
تا آن وقت داشتم توی حیاط راه می‌رفتم و با او حرف می‌زدم. بعد که گفت تو فلان جور آدمی هستی و برایم ده دلیل آورد که چرا؛ آن وقت نشستم روی سکو و گفتم چه درست می‌گویی. گفت پس از همین راه برو.
گفت فردا دقیق هر چه داری را برایم بفرست تا بررسی کنم. گفت چند روز بی‌خیال کار شو. فیلم ببین، تفریح کن، غذا بخور. بعد می‌بینی همه چیز درست شده. من هم که هستم.
الان می‌بینم واقعن هست. برای من هست و این دلم را مطمئن و نیرومند می‌کند. گفت رضایت من را لحاظ نکن، فقط خودت را ببین. گفت هر وقت خودت بودی، من هم راضی بودم. گفت اصلن عاشق این خودت بودنت شدم که شبیه هیچ کس دیگری نبودی.
فکر کردم آن‌طور که جان را می‌چسباند به نامم و صدایم می‌زند، چه خوب است و فکر کردم برایم چه دوست خوبی ست. امروز پیش هم اعتراف کردیم قدر شش هفت سال است که انگار هم را می‌شناسیم و از این اعتراف، یک فوج گنجشک توی قلبم بال زدند.

۵/۲۳/۱۳۹۶

هزار هزار

دوستش دارم و دلم برایش تنگ می‌شود. خیلی واقعی و از صمیم قلب. و این کیفیت دلتنگی سر ذوقم می‌آورد. انگار یادآور بودنش باشد. دلم برایش تنگ می‌شود و وقتی زنگ می‌زند و حرف می‌زنیم، طوری همه چهره‌ام خنده می‌شود که انگار خورشید خودش را توی صورت من کش و قوس داده باشد. پررنگ می‌شوم. جان‌دار. و تابستان هم فصل قشنگی می‌شود.

۵/۲۱/۱۳۹۶

قرابت آدم تنهای ۳۷ ساله

من او را گوشه عکس دیده بودم. با فاصله از دیگران، با یک لبخند کم‌رنگ و داشت به بقیه نگاه می‌کرد.
فکر کردم تنهاست؟ فکر کردم او هم شب‌های غمگین یا خسته‌کننده یا بی‌حوصله‌ای دارد؟ فکر کردم یکی باید باشد که نجاتش بدهد یا کمکش کند یا به او عشق بورزد؟
نه! من فقط به شباهت‌ها فکر کردم. به تیرگی پوست. به خانه‌های نزدیک. به حرف زدن در سکوت. همین. به حرف زدن در سکوت. مطمئن بودم این را بلد است. و به لحظه‌ای که عینکش را از روی صورتش برمی‌دارم. و به عشق ورزیدن.

۵/۱۳/۱۳۹۶

حرکت در مه

کتری جوش آمد. قهوه فوری را ریختم توی لیوان. آب جوش را روانه‌اش کردم. صدای موسیقی توی خانه می‌پیچید. ویگن داشت ترانه بی‌وفایش را می‌خواند. گریه‌ام گرفت. گریه کردم. همان‌طور که قهوه را در آب جوش هم می‌زدم، گریه کردم. از دلتنگی. از یادآوری شرجی هوای آنجا و سیاهی خاکت. دیشب رفتم کنسرت لیان. همان نواهایی که همیشه و توی همه سال‌هایی که بزرگ شدم، توی گوشم بود. آن شروه‌خوانی تلخ و غمگین قبل از آنکه ملودی و موسیقی برود به ضرب‌آهنگی گرم و پرانرژی که نتوانی روی صندلی بند شوی. قبل از شروع برنامه گفتند یاد محمود جهان را زنده نگه داریم. روزی که محمود جهان مرد، فکر کردم حالا از خاطرات خانه شاه‌آباد هم آقای آفریقا رفته و هم صدای او. اوئی که صدایش روی سرتاسر عید 78 پهن بود. دکترم می‌گوید هر گره که توی رابطه داری، یک سر محکمش می‌رسد به آقای آفریقا. فردا بروم پیشش و از خوابم برایش بگویم. از او بپرسم یعنی ممکن است آشتی من، این باشد که برگردم به لهجه آشنای مادری‌ام. به همان سرزمینی که یک روزی همه آرزوهایم را توی دریای عمیقش غرق کرد؟ از او بپرسم یعنی ممکن است که مامانش برایم یک دیگ کوچک قورمه‌سبزی  غلیظ و تیره‌ی بوشهری درست کند؟ و او بگوید برای تو –طبعن با لهجه. به او بگویم من عادت دارم. عادت دارم همه چیز را در منتهای شور و شوق و با همه وجود بخواهم. حالا شور و شوقم آن‌جایی لنگر انداخته که هجده سال است از آنجا فراری‌ام. به جد و باپشتکار. و حالا انگار باید برگردم و همه چیز را دوباره از نو ببینم.
بیست سالم بود. می‌رفتم ساحل پشت هتل دلوار. غروب هوا. روی یکی از سکوها می‌نشستم و به ساحل نگاه می‌کردم. آن سکوت و خلوتی و سوسوی دور چراغ‌های لنج‌های کوچک همان دور و بر. لابد باید بروم و روی یکی از همان سکوها بنشینم. قبل از اینکه چهل سالگی‌ام از راه برسد و ببینم چه همه چیز را دارم به اقلیمای نوجوان لجوج شکست‌خورده‌ی عزادار و بیچاره و ترسیده می‌بازم.
این نوشته با گریه شروع شد، با گریه تمام شد. همه گریه‌هایی که به وقتش نکردم. دروغ چرا؟ گریه‌های من خیلی دیرتر شروع شد. خیلی سال دیرتر. از وقتی مردی شروع کردم گریه کردن.

۴/۳۱/۱۳۹۶

جادوی جنوب

گاهی بی‌هوا رخ می‌دهد. یک ظهر جمعه که در حال آماده شدنی که بروی خانه مامان برای ناهار. پیغام می‌دهد. طوری که می‌داند آدم عزیزی ست برای تو. طوری که می‌دانی آدم عزیزی هستی برای او. بعدتر گفت شاید دو هفته دیگر جنوب را جمع کردیم توی خیابان لارستان. من از خنده ریسه رفتم، او زل زده بود توی چشم‌های من. چشم‌های قشنگی دارد. ساکت شدم. بعد در سکوت مرا بوسید.
سهم من از آدم‌ها چقدر است و چیست؟ می‌گوید سهمت از من همین کارهایی باشد که برایت انجام می‌دهم، همین که دلم می‌خواهد بنشینی روی قله، همین که باورت دارم. گفتم میم چطور می‌گوید تو خیلی قدبلندی؟ وقتی که من الان اینقدر روبه‌رو توی هستم. پیشانی روی پیشانی. گفت عزیزم! تو هم یک وقت‌هایی بر ترس از ارتفاعت غلبه می‌کنی و حاضر می‌شوی روی مبل بایستی. خندیدم. گفت می‌شود خواهش کنم قصه عاشقانه بنویسی؟ گفتم پای عشق که وسط باشد، حد و مرز ندارم، از دست می‌روم. روبه‌رویش بودم. پیشانی روی پیشانی. گفت نگران نباش. توی ویرایش خودمان دوتا درستش می‌کنیم.
آدم‌ها، هر آدمی به آدم دیگری، یک طور خاصی اعتماد دارد. او به من طوری اعتماد دارد که فکر می‌کنم می‌توانم یک روزی نوبل بگیرم. من به او طوری اعتماد دارم که اوایل ماه، قبل از اینکه عرض خیابان را طی کنم، می‌دانستم قرار است آدم خوشبختی باشم.
تازگی دارم به لهجه‌ها فکر می‌کنم. به جادوی کلمات. به جادوی لهجه. به جادوی تسلط بر نوشتن. به جادوی جنوب. به جادوی تسری جنوب در تن. گرما در تن. جادوی خورشید. یک عمر می‌تابد و در تن تو رسوخ می‌کند. در سلول‌هایت. در دمای بدنت. تازگی دارم جذب جادو می‌شوم. روبه‌رویش بودم. پیشانی روی پیشانی. گفتم از من قصه عاشقانه نخواه. گفت اشتباه نکن. فکر می‌کنی ساحت تو، ساحت مرگ است اما مرا نمی‌توانی فریب بدهی. تو توی قصه‌های عاشقانه‌ات آدم دیگری هستی. یک زن تمام‌عیار. همان لحظه به جادو فکر کردم. به جادوی جنوب در لارستان و صدایش در گوشم پیچید که «تو بلد تموم‌عیاری هستی دختر».. بالطبع با لهجه. با جادوی لهجه.

۳/۰۶/۱۳۹۶

صفت تفصیلی

یه روزی قصه‌هاشون رو می‌خوندم، حالا برای قصه‌هام کامنت می‌ذارن. یا پیشنهاد می‌دن که چطور قصه‌ام از ممیزی جان سالم به در ببره.
جای قشنگیه. هنوز خیلی راه مونده تا طی کنم اما بهم حق بدید خیلی خوشحال باشم، وقتی که خودم از چاپ قصه می‌گذرم اما اونا می‌گن نه و همه توانشون رو می‌ذارن تا از پس ممیزی بربیایم. جای قشنگیه وقتی که از قصه‌هام با صفت تفضیلی تعریف می‌کنن.
عمرم به دنیا باشه که یه روزی یه چیزی بنویسم که توی ادبیات این کشور بمونه. آرزوم اینه.

۲/۲۰/۱۳۹۶

شرط

با کسی شرطی بسته‌ام. که اگر فلان کار را کند، بهمان کار را کنم. این طولانی‌ترین و بزرگ‌ترین تعهدی است که در قالب یک شرط دارم می‌دهم. اما وقت شرط بستن، به قدری مطمئن و راسخ بودم که از خودم به یاد نداشتم. حالا در حاشیه این شرط‌بندی، کمی هراس به سراغم آمده. اما به خودم می‌گویم می‌ارزد.

زودتر برگرد

این روزها همه چیز، شلوغ انتخابات است. دیروز رفتیم شیرودی. شلوغ بود. همه بنفش و سبز. همه اسم میرحسین را می‌آوردند. همه جا حرف همین چیزهاست. گاهی می‌ترسم. می‌ترسم آن سال نکبت دوباره تکرار شود. این دفعه فکر کنم بمیرم. آن موقع هنوز سی ساله هم نبودم حتی. الان چی؟ نه! نمی‌توانم.
به جای این همه خبر، دلم می‌خواهد آن عکس تو را هی نگاه کنم که چند روز پیش آمد روی خبرگزاری‌ها که داشتی با حرارت چیزی را توضیح می‌دادی برای جمعی. روی عکس زوم کردم. روی صورتت، گونه‌ات. جدی بودی. زاویه عکس طوری بود که نمی‌شد روی لبت زوم کنم. همان پیراهنت را که با آن آشنایی دارم، پوشیده بودی. به قول فلانی تو از آن قدبلندهایی هستی که هیچ معلوم نیست چقدر قدبلندی. داشتی با حرارت و جدیت چیزی را توضیح می‌دادی. می‌توانستم حدس بزنم که چه چیزی. شیراز که بودم، نرسیده به ارگ که داشتیم گپ می‌زدیم، گفتی زبون نریز. در جواب خندیدم. بعد گفتی زندگی‌مون رو می‌بینی اقلیما؟ سکوت من را که دیدی، گفتی من منتظرم. منتظر که مرا شخم بزنی و بتکانی و نمی‌دانم طاقتش را دارم یا نه. گفتم خودم هم هنوز طاقتش را ندارم.

۲/۱۹/۱۳۹۶

عکسش را نشانش دادم که با فیس‌اپ پیرش کرده بودم و گفتم قالی کرمون. گفت البته اگر همین اندکْ موهایم دود نشوند و نروند هوا. خندیدم و گفتم منم به همین فکر کردم. بعد گفتم عکس خودم را هم دادم به فیس‌اپ و تا آمدم بگویم خیلی پیرزن پرچین و چروکی می‌شوم؛ پرید توی حرفم که نه، نشانم نده؛ نمی‌خواهم پیری‌ات را ببینم. ساکت شدم. تا بعدترش بگویم ولی آرزوی من این است که پیری‌ات را ببینم.