۷/۰۵/۱۳۹۵

امید

خیلی وقت‌ها یاد یک روزی از مهر سال ۸۲ میفتم. وسط یک اتفاق و تجربه سنگین و سخت و ناراحت‌کننده بودم. عصر نشسته بودم توی حیاط. هوا رو به خنکی گذاشته بود و بارقه‌های خورشید کم‌رنگ شده بود و نسیم دل‌انگیزی می‌وزید. اون روزها اتفاقی رو تجربه می‌کردم که خیلی ناراحت‌کننده اما اون روز عصر، نشسته بودم توی حیاط و از ترکیب هوا و نور و نسیم و سکوت خودم، دچار امیدواری شدم. انگار محیط به من ۲۳ ساله امید داده باشه. انگار آدمی که الان هستم، بی که بفهمم، اون روز اومد و بغلم کرد و فشردم و زیر گوشم گفت همه چیز درست میشه.

۷/۰۲/۱۳۹۵

که گویی حبابی به دریا شکسته

بعد از مدت‌ها بی‌خبری، می‌گوید خودم برایت فلان کار را انجام می‌دهم. من زن نازک‌دلی هستم. توضیح داد که چرا خودم برایت انجام می‌دهم و من پیغامش را سین می‌کردم و گریه‌ام گرفته بود.

۶/۲۶/۱۳۹۵

شهریور

ظرف‌های مهمانی دیشب را شستم. فردا کار جدید را شروع می‌کنم. پاییز و زمستان به زودی شروع می‌شود. دیگر رسمن می‌توانم بگویم این چیزی که این روزها مشغول نوشتن آن هستم، می‌تواند کتاب بعدی‌ام باشد.
و تولدش را تبریک گفتم و او تشکر کرد و من آن لحظه می‌توانستم سکوت بینمان را به عنوان یک اثر مستقیم مهاجرت بر زندگی آدم‌ها، در هر سازمان بین‌المللی، ثبت کنم.

۶/۲۰/۱۳۹۵

انتظار

یک قصه هم همین است که چیزی می‌گویی، خاطره‌ای تعریف می‌کنی، از بوسه‌ای و آغوشی، یا گپی و گفتی، یا حتی از غمی گوشه دل می‌گویی یا می‌نویسی دلتنگم و الخ؛ آن وقت این همه را متصل می‌کنند به ماجراهایی و آدمی که دیگر خیلی وقت است تمام شده‌اند و شده‌اند گذشته.
شهریور دارد تمام می‌شود و من با همه پایین و بالاها، تابستان شگفت‌انگیزی را از سر گذرانده‌ام.
او از من پرسید چمدانم جای این همه اتفاقی که انتظارشان را نداشتیم، دارد؟!

۶/۰۱/۱۳۹۵

فاصله

گاهی از فکر جایی که دوست دارم باشم، نفسم می‌گیرد. از این همه فاصله. از این همه سرزمین و انسان و قاره که در میان.

۵/۲۶/۱۳۹۵

تو بازی سوم منی

من همیشه می‌دونستم از زندگی چه چیزی می‌خوام ولی خیلی وقت‌ها نمی‌دونستم چی نمی‌خوام.
اما الان؟ الان دقیقن می‌دونم نخواستنی زندگیم چیه. اینکه تو جزئی از زندگی من نباشی. و منظورم هم صرفن حضور فیزیکی نیست.
من توی زندگیم دو تا بازی بزرگ داشتم. یکی هیجده سالگی که دخلمو آورد، یکی سی سالگی که قد و قواره‌م رو بلند کرد و تو بازی سوم منی.

۵/۲۳/۱۳۹۵

پذیرفتن

چیزی که مرا نجات می‌دهد، "پذیرفتن" است. من بلدم بپذیرم. هم اتفاق‌های خوب را و هم اتفاق‌های تلخ را. هم خوشحال بودن و هم غمگین بودن را. هم اینکه عاشق شده‌ام و هم اینکه دیگر حالا فارغم.
بعدش، بعد از پذیرفتن، همه چیز تمام نمی‌شود. تازه آغاز یک ماجرای تازه است. لذت بردن از ماه‌عسل یا عزاداری کردن برای لحظه‌ها و آدم‌ها و اتفاق‌هایی که از دست رفته‌اند.
زندگی خیلی سخت است. خیلی زیاد. دیروز عاقبت چراغ را بیرون آوردم و گذاشتم روی کتاب‌خانه. کوچک و آبی‌رنگ است. دیشب، نیمه‌های شب، نشستم روی مبل و به چراغ‌های دور آن پل تنومند نگاه کردم و فکر کردم زندگی گرفتن همین تصمیم‌های روزانه است. حالا دلم می‌خواهد این کار سخت را انجام دهم. حتی اگر به قیمت قربانی دادن تمام شود. مثلن اینکه دیگر ننویسم. دیگر قصه ننویسم. اما دلم می‌خواهد این یکی دو سال فلان کار را انجام دهم. انتهایش، وقتی موفق شدم، می‌دانم برای چه کسی، باید چه پیغامی بفرستم. نامش مبارزه است؟ نمی‌دانم. باید چیزی که از من کاسته شده را برگردانم به خودم.

۵/۰۹/۱۳۹۵

من کی‌ام؟!

زن پیراهن نیمه‌کوتاهِ بدون آستینی پوشیده و کنار چند درخت سرسبز که میوه‌هایشان کتاب، روی چند کتاب ایستاده و توی دستش هم دو سه تا کتاب دیگر.
زن پشتش به ماست اما می‌شود فهمید که سرخوش است.
این نقاشی را فرستاده و زیرش هم نوشته انگار توئی.

۵/۰۸/۱۳۹۵

خالی

موهام بلند شدن و رنگشون هم نارنجی و سربی. این دفعه طوری سشوار کشیدم که صاف نیستند و تاب دارند. تاپ پوشیده‌ام و سرشونه‌هام لخت و از تماس موهام با پوستم، احساس زیبایی می‌کنم. به همین سادگی و آسونی. ابی هم در این نیمه‌شب تعطیل و نیمه‌تاریک یکه‌تاز شده است که گریه‌مون هیچ، خنده‌مون هیچ. باخته و برنده‌مون هیچ. تنها آغوش تو مونده، غیر از اون هیچ.

۵/۰۶/۱۳۹۵

پستو

امشب با فلانی قرار می‌خواری داریم. دو نفره و خلوت. فارغ از همه فشارهای روانی این چند ماه گذشته. به زودی مرداد به نیمه می‌رسد و من باید توی پستوهای خودم بخزم.