۱۱/۱۵/۱۳۹۵

یک سال دیگر

۳۶ سالگی‌ام تمام شد. سالی که گذشت، برایم سال از دست دادن و البته در فرازهایی هم سال رها کردن بود.
پارسال این موقع مهمانی تولدم، شلوغ و پرهیاهو، تمام شده بود و برای چند روز بعدترش بلیت استانبول داشتم اما درونم به هم ریخته و غمگین و پریشان بود. حالا یک سال گذشته. رابطه‌ای که بی‌دلیل تلاش می‌کردم درستش کنم را رها کرده‌ام و از زندگی دو ساله‌ام دست کشیده‌ام. کاری که آن همه دوستش داشتم و محل آسایشم بود را یک شبه از دست دادم. از مردی که پیراهن‌های چهارخانه می‌پوشید و جانم را می‌فشرد، هیچ خبری ندارم. خانه‌ام را عوض کرده‌ام و توی این یک سال، به غیر از آن سه روزِ اصفهان، سفر نرفته‌ام. یک سال گذشته در یک کلام غمگین گذشت. با این حال تاریک نبود. قصه نوشتم. توی یک سال گذشته قصه نوشتم وقصه‌هایم انگار خوب از آب درآمدند. تابستان که افتاده بودم گوشه رینگ، از خودم قول گرفتم توی نوشتن عقب ننشینم. ننشستم و حالا قصه‌هایم هی پسند دیگران می‌شوند و شادی‌اش نقلی توی دلم.
نمی‌دانم سال دیگر به چه حالی‌ام. حتی دلم چیز خاصی هم نمی‌خواهد. فقط غمگین نباشم و هنوز قصه بنویسم. هر چقدر پیرتر می‌شوم، خواسته‌هایم ساده‌تر می‌شوند. برایم آرامش و پیوستن بخواهید لطفن.

۱۱/۰۶/۱۳۹۵

اندر میان جان من

آن شب پیغام دادم حالم خوب نیست. جواب داد بیا.
سوالی نپرسید. برایم یک بطری شراب باز کرد، پیتزا سفارش داد و تنگ در آغوشم گرفت.
فردا صبحش برف می‌آمد.

۱۰/۲۲/۱۳۹۵

ادبیات

همین جا نوشتم باشد که زمستان جشن بی‌کرانم باشد. حالا، امروز، از غروب گذشته، بعد از نمی‌دانم چند وقت و حتی چند سال از خوشی پریدم هوا. نه به استعاره که به معنی واقعی کلمه پریدم هوا.
تابستان، دقیقن حوالی اذان مغرب سیزدهم مرداد، کارم تعطیل شد. آن هم بدون خبر و اطلاع قبلی. تا یک ساعت قبل‌ترش، واحد تولید بودم و تدوین نهایی را چک می‌کردم. تازه رسیده بودم خانه و با غزل می‌خواستیم بساط مستی پهن کنیم که بچه‌ها لینک خبر را برایم فرستادند. تعطیلی کار و شغلی که این همه دوست داشتم و داشت خیلی خوب هم تامین مالی‌ام می‌کرد، برایم خیلی سخت بود. هم‌زمان داشتم توی چند سنگر دیگر هم می‌جنگیدم. ترکش‌های انگار پایان‌ناپذیر برک‌آپ چند ماه قبلم از یک سو و مردی که داشت طول سفرش تمام می‌شد و من دوست داشتم توی گوشه‌ای از تهران، او را برای خودم احتکار کنم، از یک سوی دیگر؛ تابستان گرم تهران را برایم گرم‌تر کرده بود.
نمی‌دانستم چه کنم. به ادبیات پناه بردم و با خودم قرار گذشتم زمستان جشن بی‌کرانم باشد. هر روز نوشتم. هی نوشتم و خط زدم. تصمیمم را گرفته بودم. خودم باید خودم را خوشحال می‌کردم. همین کار را هم کردم.
حالا چند ماه گذشته است و اول هفته یک تماس تلفنی عالی داشتم و امروز دومی‌اش بود، وقتی خبر را خواندم و اسمم را دیدم. پیش خودمان باشد. منتظر سومی هم هستم. امشب با خودم فکر کردم حالا چیزی را دارم که خودم برایش زحمت کشیدم و صبر کردم. نتیجه طبق برنامه پیش رفتن و خسته نشدن. شاید خیلی‌ها همین‌طور باشند. برای من مهم این بود که من هم همین‌طور باشم. تابستان امسال همین بودم. آن هم وسط روزهایی به غایت تلخ و سخت و غم‌انگیز. ادبیات چه چیز خوبی ست.

۱۰/۰۱/۱۳۹۵

هیچ

ترکیب عجیبی بود. همت شرق را می‌رفتیم به غرب. ابی می‌خواند «همه چیز توئی، زمین و آسمون هیچ» و پرچم بزرگی از ایران، بر اتوبان، توی هوا به اهتزاز در آمده بود. خورشید دومین روز دی ماه هم با سخاوت تمام پهن شده بود بر سر شهر.

۹/۲۸/۱۳۹۵

نیستی

خیلی غمگینم. ناراحت نه. غمگینم. ناراحت صفتی ست که انگار مقصر باشی یا راه‌حلی داشته باشی یا امید حتی داشته باشی اما من غمگینم. از صبح. غمم از یک هفته ده روز پیش جوانه زد. وقتی توی سینما فیلم بزم رزم را می‌دیدم و رسید به موسیقی محلی و نوحه جنوبی و تصویرهای سیاه‌پوش. همان لحظه انگار تو آمدی روبه‌رویم نشستی.
خیلی خیلی خیلی زیاد دلم برایت تنگ شده و هیچ راهی هم برای حل آن ندارم. رخساره‌ات را از دست داده‌ام. دلم برای صدایت تنگ شده. برای پوست بدنت. برای جزئیات چهره‌ات. برای نگاهت.
بعد از چند روز، امروز دیگر دل دادم به این غم. غم آمد توی قلبم و گلویم جا خوش کرد. حالا خیلی غمگینم. کاش بودی با هم جان عشاق گوش می‌دادیم. همه چیزی که از جهان می‌خواهم، همین است. توی این چند سال هیچ‌وقت بودنت را برای اتفاق‌های بزرگ آرزو نکردم. فقط دلم می‌خواست باشی تا با هم راه برویم. حالا هم فقط دلم می‌خواهد با هم جان عشاق گوش دهیم. فقط همین. کاش بودی.

۹/۲۲/۱۳۹۵

عدم

پیش هم بودیم. در آغوش هم. برایم ترانه ژوتم لارا فابین را گذاشت که بعدها فکر کردم ناخودآگاه چه ترانه ریشخندآمیزی برای حالمان بود. و شروع کرد به معنی کردن متن ترانه. موجی از احساسات خوب و عمیق و امیدوارانه.
وقتی رفت نمی‌دانستم دیگر او را نمی‌بینم. حتم دارم او هم نمی‌دانست. تو گویی آن شب و شب‌های قبل از آن، در حافظه هیچ تاریخی ثبت نشده باشد.
تلخی‌ها را قفسه سینه دیرتر از همه فراموش می‌کند.

خانه خوشی‌ها و ناخوشی‌ها

مدت طولانی ست که هر چه به ذهنم می‌رسد برای نوشتن در وبلاگ را خیلی خیلی کوتاه می‌کنم و خرج توئیترش می‌کنم. مثلن تماس تلفنی امروز مان و آرش را. یا نگاهم به کار جدید و آدم‌های آن.
حالا ۱۲ سال است که این وبلاگ را دارم. ۱۲ سال؟ چقدر زیاد. مستمرترین کاری که توی زندگی‌ام کرده‌ام. گرچه بسیاری از آدم‌های قدیمی که از همین‌جا با آنها آشنا شدم را دیگر ندارم اما این وبلاگ جایی ست که کلی آدم عزیز به من داد. یعنی ۸۰ درصد از معاشرین الانم. وه!
حالا حالاها خیال دارم قدرش را بدانم.

۹/۱۱/۱۳۹۵

خانه

کم‌کم می‌شود دو هفته که توی این خانه‌ام. خانه کوچک اما بزرگ است. با سه چهارتا پنجره که نمی‌دانم شرقی غربی بودن خانه سبب شده یا پاییز و ابری بودن هوا که شبیه خانه‌ی سابق نورانی نباشد. حمام خانه خیلی سرد است، اجاق کوچکی دارد و کف زمین داغِ داغ. ساختمان عمومن ساکت است و آسانسور هنگام راه افتادن تعلل ظریفی دارد. شب‌ها حدود ساعت سه صدای جاروی رفتگر را می‌شنوم. هفته‌ای دو دفعه هم آبِ جوی را باز می‌کند که البته صدای بلندی دارد.
یادم هست روزهای اولِ خانه‌ی سابق، همه چیز برایم غریبه بود. یادم هست انتظار داشتم از دوش حمام، موجودات ریزی هجوم بیاورند به بیرون. از پنجره این خانه، می‌توانم یک خانه قدیمی حیاط‌دار را ببینم. توی حیاط درخت خرمالو دارند و چندتا گربه و کمی خرت و پرت توی ایوان.
دیشب به میم گفتم این خانه را دوست دارم. انگار دو سال باشد که ساکن آن هستم.
دارم به اولین چیزها در این خانه فکر می‌کنم. اولین آشپزی، اولین مهمانی، اولین تنانگی، اولین قصه‌ای که بنویسم، اولین گریه، اولین بیماری، اولین.... که توانستم توی این دو هفته،  برخی از این اولین‌ها را از سر بگذرانم و حالا باید منتظر باقی بمانم.

۹/۰۱/۱۳۹۵

تاسیان

امروز اناهیتا گفت "تاسیان". گفت چراغا رو روشن کن. غذای گرم بخور و غرق نشو. گفت تاسیان شبیه سیاه‌چاله است.

۸/۲۸/۱۳۹۵

شوق

هی دستم می‌رود برای پیغام فرستادن اما آن‌قدر او را بلدم که بدانم یک پیغام بی‌وقت مثل کندن گور خودم است. پس الان فقط باید با شور و شوقش بازی بازی کرد.