۱/۰۳/۱۳۹۶

بخش میانی این نوشته سانسور شد

امروز توی مسیر برگشت که شلنگ آب رو گرفته بودند روی سر منجیل و رودبار  و بارون شلاقی می‌خورد روی شیشه ماشین و برف‌پاک‌کن‌ها بی‌وقفه رقص پا می‌رفتند و ما کمربندهامون رو محکم بسته بودیم و صدای گوگوش رو می‌شنیدیم و داشتیم توی خیالمون از طعم کباب ماست‌زده و قیمه نثاری که قرار بود یکی دو ساعت بعدترش توی رستوران نمونه قزوین بخوریم؛ لذت می‌بردیم، با خودم فکر کردم شاید تمام بارونای جهان جمع شدن بالای سر آسمون منجیل و رودبار و دلم خواست همین رو بنویسم و بفرستم برای آبی و بهش بگم آسمون منجیل و رودبار گویی قصه یک جفت چشم پر ز آب اما فکر کردم حالا که نمی‌خونه و جواب نمی‌ده، بعدتر هم که از دهن افتاده حرفم و چه بسا رسیده باشیم تهران.
نمی‌دونم. شاید هم برم یه عکس بذارم اینستاگرام و کپشنش رو هم همین آسمون منجیل و رودبار بنویسم تا بعد آبی برام دایرکت بفرسته به جای این فلان‌گویی‌ها بشین پای قصه نوشتن.

آغاز

دو روز رفتم شمال و برگشتم که مثلن سال با سفر شروع شده باشد. بهار همیشه هیجان‌آور است. به‌خصوص وقتی برنامه‌ریزی هم داشته باشم. خوبی‌اش این است که برنامه‌هایم قرار نیست از نقطه صفر شروع شوند؛ صرفن قرار است پی گرفته بشوند. البته خودم می‌دانم کجا را و چه چیز را باید جمع کنم که هنوز نتوانسته‌ام راه و چاهش را بیابم. به گمانم باید صبر کنم تعطیلات تمام شود، آبی از سفر برگردد و حرف بزنیم. تا پایان تعطیلات ده روز مانده و چقدر کار می‌توانم با این ده روز انجام دهم. بله! بهتر همان است که صبر کنم آبی از سفر برگردد.

۱۲/۳۰/۱۳۹۵

قرار احمقانه یا چطور سال جدیدم را نجات دهم؟

الان توی اولین ساعتای سال تازه‌ایم. سال قبلم رو با یه قرار احمقانه تموم کردم. اما بعد از تحویل سال که راه افتادیم سمت شمال، توی جاده، به خودم قول دادم بزنم زیر قرارم. امسال می‌خوام پولدار بشم (مناسب حال خودم)، برم سفر و کتاب بعدیم رو چاپ کنم. حتی نمی‌خوام برای اینا یک سال صبر کنم. فقط شش ماه. به خودم شش ماه وقت می‌دم. می‌خوام بشه جبران بهار و تابستون وحشتناک پارسال. با این حساب، وقتی نمی‌مونه برای اون قرار احمقانه‌م. متاسفم.

۱۲/۲۵/۱۳۹۵

بیست و پنجم اسفند

قصه را با دقت خواند و اولین واکنشش این بود که چطوری اینقدر افزارخلی؟ و بعد گفت من بساطم رو جمع کنم و امسال رو بی‌خیال بشم.
من رفتم نشستم روی ابرها.

۱۲/۱۳/۱۳۹۵

سریع و چموش و یخه‌بگیر

جمعه ظهر است و ایمیل کاری رد و بدل می‌کنیم؛ رسمی و خشک و جدی.
فردا صبح لابد قربان‌صدقه‌ام می‌رود که کار را سر وقت تحویل داده‌ام. پولش را هم دو برابر حساب می‌کند و بی که کارفرما هنوز پول پروژه داده باشد، می‌ریزد به حسابم. اعتراض هم که بکنم، می‌گوید این حساب و کتاب ما دوتاست.
آدمی‌زاد تعجب می‌کند. اسم‌ها را می‌شنوی و غریبه‌اند. گاهی سال‌ها. بعد یک شب به تو زنگ می‌زنند و می‌گویند فلان و بهمان. تو می‌گویی چشم. بعدتر یک روز جمعه ظهر با غریبه، ایمیل کاری رد و بدل می‌کنی؛ رسمی و خشک و جدی تا فردا قربان‌صدقه‌ات برود محض تشکر که کمک کردی بدقول نشود و کار زمین نماند این شب عیدی.
دروغ چرا؟ توی قصه‌ها زندگی می‌کنم. می‌گوید این قصه‌ات که عاشقانه بود. می‌گویم عاشقانه یعنی آخرش خوشی و خوشحالی. غیر از این باشد؛ قصه، قصه دو چشم پرآب است. حالا پنداری توی قصه‌ها زندگی می‌کنم. می‌گوید همیشه فردا روز بهتری ست. سر تکان می‌دهم. می‌گویم می‌دانم و جفتمان می‌دانیم اگر بخواهیم به فردا فکر کنیم، دخلمان آمده. پس دخیل بسته‌ایم به امروز.
پارسال اگر امروز را توی گوی نشانم می‌دادند، می‌گفتم چه حرف‌ها.
سال چه سریع و چموش و یخه‌بگیر گذشت و تمام شد.

۱۲/۱۱/۱۳۹۵

قصه، تابستان، عاشقانه، جفا

قصه را توی این خانه شروع نکردم اما توی همین خانه تمامش کردم، همان چند روز اول که اسباب هنوز تمام و کمال جابه‌جا نشده بود و فرش و مبل و پرده، خانه را هنوز اهلی و آشنا نکرده بودند.
تابستان، یک روز عصر، پیاده برمی‌گشتم خانه که جرقه قصه خورد توی ذهنم. توی شلوغی‌های انقلاب، همان‌طور که راه می‌رفتم، ضبط صدای گوشی را روشن کردم و طرح قصه را ریختم و شخصیت‌ها را تعریف کردم. روزهای گرم و دردناکی بود.
قصه هنوز پسند خودم نیست. باید به جانش بزنم و دوباره الکش کنم. با این حال گفتم ضرر ندارد و بفرستم فلان جشنواره اسمی و رسمی. قصه توی جشنواره آمد بالا و آدم‌ها آن را خواندند و بعد دو سه نفری که قصه بلدند و نویسنده‌اند، گفتند به‌به.
یکی‌شان نیمه شب پیامک داد چه عجیب. دو بار خواندم تا بفهمم مرگ این قصه چه بود. بعد گفت چرا عاشقانه‌نویسی نمی‌کنی، تمیز و صاف و شسته و رفته؟
یا دیگری که گفته بود این متفاوت‌ترین قصه امسال بود.
سین می‌گوید فرمانت را خوب در دست گرفته‌ای. من به انتهای آن پیام نیمه‌شبی تو فکر می‌کنم که گفته بودی جفا نکنم.
امسالم دارد خوب تمام می‌شود. به تو و خودم قول تابستان را داده‌ام. گفتی عاشقانه بنویسم. این قسمتش سخت است اما قول می‌دهم جفا نکنم.

۱۲/۰۵/۱۳۹۵

پنجم اسفند

از آخرین مکالمه‌مان چهار سال می‌گذرد. طبقه نهم سازمان فناوری بودم. حدود هشت و نیم صبح. پنجم اسفندی بود شنبه روز. آن روز ۴۱ ساله شدی. آن نیم ساعت گفتگو، یادگار شده توی قلبم. گفتم عید می‌آیم. قول دادی مرا ببری دریا.
نه من آمدم و نه تو مرا بردی. یک وقت‌هایی فکر می‌کنم آن عید هیچ‌وقت از راه نرسید. گاهی صدای خنده‌هایت را می‌شنوم و از خودم تعجب می‌کنم و از جهان تعجب می‌کنم و از این پنجم اسفندهایی که با هیچ تماسی نمی‌توانم تولدت را تبریک بگویم؛ دلگیر و ناامید می‌شوم.

۱۱/۱۵/۱۳۹۵

یک سال دیگر

۳۶ سالگی‌ام تمام شد. سالی که گذشت، برایم سال از دست دادن و البته در فرازهایی هم سال رها کردن بود.
پارسال این موقع مهمانی تولدم، شلوغ و پرهیاهو، تمام شده بود و برای چند روز بعدترش بلیت استانبول داشتم اما درونم به هم ریخته و غمگین و پریشان بود. حالا یک سال گذشته. رابطه‌ای که بی‌دلیل تلاش می‌کردم درستش کنم را رها کرده‌ام و از زندگی دو ساله‌ام دست کشیده‌ام. کاری که آن همه دوستش داشتم و محل آسایشم بود را یک شبه از دست دادم. از مردی که پیراهن‌های چهارخانه می‌پوشید و جانم را می‌فشرد، هیچ خبری ندارم. خانه‌ام را عوض کرده‌ام و توی این یک سال، به غیر از آن سه روزِ اصفهان، سفر نرفته‌ام. یک سال گذشته در یک کلام غمگین گذشت. با این حال تاریک نبود. قصه نوشتم. توی یک سال گذشته قصه نوشتم وقصه‌هایم انگار خوب از آب درآمدند. تابستان که افتاده بودم گوشه رینگ، از خودم قول گرفتم توی نوشتن عقب ننشینم. ننشستم و حالا قصه‌هایم هی پسند دیگران می‌شوند و شادی‌اش نقلی توی دلم.
نمی‌دانم سال دیگر به چه حالی‌ام. حتی دلم چیز خاصی هم نمی‌خواهد. فقط غمگین نباشم و هنوز قصه بنویسم. هر چقدر پیرتر می‌شوم، خواسته‌هایم ساده‌تر می‌شوند. برایم آرامش و پیوستن بخواهید لطفن.

۱۱/۰۶/۱۳۹۵

اندر میان جان من

آن شب پیغام دادم حالم خوب نیست. جواب داد بیا.
سوالی نپرسید. برایم یک بطری شراب باز کرد، پیتزا سفارش داد و تنگ در آغوشم گرفت.
فردا صبحش برف می‌آمد.

۱۰/۲۲/۱۳۹۵

ادبیات

همین جا نوشتم باشد که زمستان جشن بی‌کرانم باشد. حالا، امروز، از غروب گذشته، بعد از نمی‌دانم چند وقت و حتی چند سال از خوشی پریدم هوا. نه به استعاره که به معنی واقعی کلمه پریدم هوا.
تابستان، دقیقن حوالی اذان مغرب سیزدهم مرداد، کارم تعطیل شد. آن هم بدون خبر و اطلاع قبلی. تا یک ساعت قبل‌ترش، واحد تولید بودم و تدوین نهایی را چک می‌کردم. تازه رسیده بودم خانه و با غزل می‌خواستیم بساط مستی پهن کنیم که بچه‌ها لینک خبر را برایم فرستادند. تعطیلی کار و شغلی که این همه دوست داشتم و داشت خیلی خوب هم تامین مالی‌ام می‌کرد، برایم خیلی سخت بود. هم‌زمان داشتم توی چند سنگر دیگر هم می‌جنگیدم. ترکش‌های انگار پایان‌ناپذیر برک‌آپ چند ماه قبلم از یک سو و مردی که داشت طول سفرش تمام می‌شد و من دوست داشتم توی گوشه‌ای از تهران، او را برای خودم احتکار کنم، از یک سوی دیگر؛ تابستان گرم تهران را برایم گرم‌تر کرده بود.
نمی‌دانستم چه کنم. به ادبیات پناه بردم و با خودم قرار گذشتم زمستان جشن بی‌کرانم باشد. هر روز نوشتم. هی نوشتم و خط زدم. تصمیمم را گرفته بودم. خودم باید خودم را خوشحال می‌کردم. همین کار را هم کردم.
حالا چند ماه گذشته است و اول هفته یک تماس تلفنی عالی داشتم و امروز دومی‌اش بود، وقتی خبر را خواندم و اسمم را دیدم. پیش خودمان باشد. منتظر سومی هم هستم. امشب با خودم فکر کردم حالا چیزی را دارم که خودم برایش زحمت کشیدم و صبر کردم. نتیجه طبق برنامه پیش رفتن و خسته نشدن. شاید خیلی‌ها همین‌طور باشند. برای من مهم این بود که من هم همین‌طور باشم. تابستان امسال همین بودم. آن هم وسط روزهایی به غایت تلخ و سخت و غم‌انگیز. ادبیات چه چیز خوبی ست.